محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1057
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ مقتل ابى سلمة الخلَّال ] و بدان وقت كه سفاح به كوفه آمد ، بو سلمة الخلَّال با ايشان آن جفاها كرد كه گفتيم ، و ابو الجهم گفته بود سفّاح را كه چون مروان ابراهيم الامام بكشت ، بو سلمه نيّت آن كرد كه اين كار به آل علىّ بن ابى طالب رضى الله عنه دهد . و سفّاح از ابو سلمه بدين كار كين گرفته بود . و بو سلمه آن گرانى همى شناخت . نزديك سفّاح دير دير آمدى ، و چون بيامدى خويشتن را آب و محل نديدى ، خود كمتر آمدى . يك شب ابو العبّاس با داود بن على و اهل بيت خويش نشسته بود و از هر گونه سخن همى رفت . حديث بو سلمه فراز رسيد . سفّاح آن جفاهاى او ياد كرد و آنكه او همى خواست كه تا آن كار را با علويان برد . پس يكى گفت : يا امير المؤمنين ، به چنين كار كه او كرد خون او حلال است كه او مرتد شد و بيعت بشكست و اندر امام عاصى شد . ديگرى گفت : يا امير المؤمنين ، ما چه دانيم مگر او اين كار خود به تدبير بو مسلم خواست كردن . سفّاح گفت : اگر اين تدبير و راى بو مسلم بودى ما خود به هيچيز اندر نيابيم ، و از اين كار به دست ما چيز نيست ، و اين حديث چندين وقت به دل سفّاح اندر بود . پس با داود بن على ، عمّ خويش ، مشورت كرد اندر كشتن بو سلمه . و داود گفت : يا امير المؤمنين ، كشتن او زشت بود و مردمان ملامت